
◀️زندگینامه شهید مجتبی(علیرضا )قاضی زاده ..
ایشان فرزند آیت الله محمدحسن قاضی زاده بود (پدرش منبری منزل مراجع و مسأله گوی معروف شهر قم بود که متولد نجف اشرف بود و سالها در نجف تحصیل کرده بود و برای تبلیغ دین به ایران برگشته بود)
شهید قاضی زاده متولد ۵ تیرماه سال ۱۳۴۶ بود..
دوران کودکی در مدرسه خدیوی تحصیل کرد ،کلاس پنجم بود ، ۱۲ سالش شده بود که پدرش از دست داد،
با هر زحمتی بود مدرک سیکل گرفت ، بخاطر اینکه پدرش در کودکی از دست داده بود و میخواست به طریقی کمک کار خرج خونه باشه ، وارد بازار کار شد ،
اولش در سوهان فروشی کار میکرد..
وقتی متوجه شد صاحب سوهان فروشی از روغن یکبار پخته شده(روغن سوخته)، برای پخت سوهان استفاده میکنه بهش تذکر داد حاجی این روغن باعث میشه گلوی زوار بسوزه ، گناهه ، زوار حضرت معصومه اذیت میشن..دارن پول میدن ، جنس خوب بهشون بده ..
صاحب مغازه به او تشر زد به تو ربطی نداره کارت بکن..
پسرک حلال خور که از کودکی سر سفره با لقمه حلال بزرگ شده بود ، کلید مغازه رو گذاشت روی میز و گفت حاجی من دیگه اینجا کار نمیکنم ،تا شریک ظلم تو به زوار بی بی نباشم..
علیرضا پسر خوبی بود و حاجی نمیخواست این شاگرد از پیشش بره، ولی علیرضا تصمیمش گرفته بود و اصرار حاجی برای ماندنش بی نتیجه بود..
و وارد کار در مغازه خیاطی شد..
در همان ایام بود که جنگ تحمیلی شروع شده بود ،دوستانش و هم محلی ها یک به یک میرفتن جبهه و هر چند روز یکبار خبر شهادت یکیشون میومد..
زمزمه جبهه رفتن او شد..
آتش عشق به امام و دفاع از وطن در دلش زبانه میکشید .. ولی سنش کم بود.. یتیمی که پدر هم نداشت و تمام امید مادرش بود..
مادرش میگفت من پیش مادران شهدا خجالت زده بودم که همه پسری برای اسلام داده اند و من بچه ام صغیر هست و نمیتونه بره ..
هم بچه اش دوست داشت
هم دلش میخواست برای اسلام کاری کنه..
علیرضا با هزار خجالت اومد گفت ننه میذاری برم جبهه؟؟ بالاخره با شوخی و التماس دل مادرش را راضی کرد.. مادر که شوق بچه اش را دید به او اجازه داد و زیر برگه رو امضا کرد..
حالا نوبت فرمانده بسیج بود ،با هزار التماس فرمانده رو راضی کرد که او را به جبهه بفرستد..ولی سنش کم بود و شرایط اعزام نداشت..
حالا مانده بود برای رفتن به جبهه چطور مشکل سنش را حل کنه.
یکی بهش گفت بیا شناسنامه ات دستکاری کن و سنت ۲_۳ سال زیاد کن..
با هزار امید و استرس اینکارو کرد ..
کپی شناسنامه رو دستکاری کرد و رفت برای ثبت نام جبهه.. با ارفاق و چشم پوشی قبولش کردن ، همه میدونستن اون ۱۷ سالش بیشتر نیست..
آموزش دید و آماده رفتن شده بود..
همه فامیل جمع شدند که مانعش بشن
یکی میگفت علیرضا تو جوانی زوده..
یکی میگفت بذار دیگران برن ..
یکی میگفت بمون دامادت کنیم.
یکی میگفت بذار موقع سربازی برو.
یکی میگفت مادرت دق میکنه نرو.
یکی میگفت تو کفیل مادرتی بمون پیشش..
جوابش یککلمه بود ، من باید برم..
زمان سربازی اگر برم وظیفه ام بوده که برم ، الان جبهه نیرو میخواد..
گفتن دامادت میکنیم ، گفت دامادی من توی جبهه است ..
گفتن مادرت دق میکنه ، گفت مادرمنم مثل همه مادران شهدا که چندتا بچه شهید دارند..
این حرفها در اراده آهنین او خللی وارد نکرد..
فقط به مادرش گفت من شهید شدم برای من گریه نکن پیش همسایه ها..
نمیخوام دشمن شاد بشی یا کسی بهت طعنه بزنه یا شهادت منو زیر سئوال ببره..
هر موقع خواستی گریه کنی برای حضرت زینب گریه کن..
روز اعزام رسید..
با قطار اعزام شد اهواز..
مادرش همیشه موقع دیدن قطار گریه میکرد و میگفت دل ندارم قطار ببینم..
بچه ام از همین قطار دستش بیرون آورد و خداحافظی کرد باهام..بنده تا آخر عمر مادر شهید ، ندیدم مادرش از کسی خداحافظی کنه.. از خداحافظی خاطره خوبی نداشت..
بعد رسیدن به اهواز رفتن سمت قرارگاه..
طولی نکشید عملیات والفجر هشت شروع شد ، با سـِـمَت نيروي واحد تداركات و تك تيرانداز مشغول عملیات شد ، حین عملیات بر اثر اصابت تركش خمپاره به كمر و پا در منطقه فاو عراق به آرزویش رسید..
همرزم شهید میگفت رسیدم کنارش داشت ازش خون میرفت ..
خواستم برش گردونم عقب خط ، گفت برو جلو کمک نیروها کن..
من اگر قسمت باشه زنده بمونم میمونم
اگر هم قسمتم شهادت باشه کسی جلو دارش نیست..
✍🏼وصیتنامه اش اینست
◀️خدایا چنان کن هنگام نماز اول وقت سر از پا نشناسم چرا که میدانم در آن لحظه اقتدا بر امام زمانم کرده ام..
◀️امام را تنها نگذارید و مواظب این انقلاب باشید.
◀️میروم تا راه کربلارو با خون خودم باز کنم ، اگر نتوانستم خودم به کربلا بروم ، شما که کربلا میروید سلام مرا به امام حسین برسانید ..
◀️مادرم هر موقع خواستی برای من گریه کنی ، برای حضرت زینب گریه کن..
◀️زندگینامه شهید مجتبی قاضی زاده
به قلم
✍🏼مهدی قاضی زاده
کانال شهید مشکل گشا مجتبی قاضی زاده
https://eitaa.com/joinchat/450626247C4731997f62